تبليغاتX
میوه های شور

مچاله شده ام

تکه تکه و مچاله

مرا با چند گرم زیبایی عوض می کنند

کودکی متولد شده

مچاله و زیبا

نوشته شده توسط راوی در ساعت 9 | لینک  | 

 

باران می بارد، تندِ تند، هر دو زیر یک چتر ایستاده اند، سرد است، سردِ سرد، منتظر تاکسی هستند تا آنها را به خانه شان برساند، مرد نگاهی به زن که شانه هایش از سرما میلرزد میاندازد و می گوید: " هوا خیلی سرد است، نه؟" زن بدون اینکه حرفی بزند فقط سر را به نشانه تائید بالا و پایین میکند. بینی هر دو از شدت سرما سرخ شده است عین لبو، انگار قحطی ماشین آمده در آن شهر شلوغ. آب جوی سر ریز شده  است و تا وسطهای خیابان را آب گرفته است. هر دو زیر یک چترند و انگار چتر برایشان کوچک باشد نیمی از تن هر دو زیر باران خیس خیس شده است، خسته میشوند، از ایستادن دست می کشند و به راه می افتند، راه طولانی نیست اما سربالایی زیاد دارد، میروند به امید اینکه بین راه ماشین گیرشان بیاید، سکوت و سکوت و سکوت زن ناراحت بود و مرد در پی آن که هر طور شدهاز زیر زبانش چیزی بیرون بکشد و اولین حربه اش مثل همیشه سکوت بود و اخم، اخمی که زن میدانست برای چیست اما خودش را به نادانی میزد، صدای رعد و برق فضا را پر کرده است، زن به خود میلرزد و سعی میکند به مرد نزدیکتر شود و دست او را بگیرد اما مرد بی اعتنا به راهش ادامه می دهد، هر دو به نفس نفس افتاده اند ، سردی هوا از یک طرف و سر بالایی راه از طرف دیگر نفسشان را به تنگ آورده است، به خانه شان میرسند، چراغها خاموشند و خانه سرد، برقها قطع شده است، مرد با فندکش در آشپزخانه به دنبال شمع می گردد، شمع هم ندارند، بر میگردد، هر دو به اتاق خواب میروند، دیر وقت است، دیگر باید بخوابند، با همان لباسها به رختخواب میروند، رختخواب هم خیس میشود.

  فندک روشن میشود،زن خواب است و دستان جسدش را بسته اند، خاموش میشود. فندک روشن میشود، مرد نشسته است و دست جسدش شیشه ای خالی است، خاموش میشود.فندک روشن میشود، عقربه های ساعت نیمه شب را نشان میدهند، خاموش میشود...    

نوشته شده توسط راوی در ساعت 9 | لینک  | 

خواب دیدم

که نگاهت را قی کردی

میان حوض خانه همسایه مان

 

 همان روز بود

که باد

شکم هسایه را پر کرد...

نوشته شده توسط راوی در ساعت 10 | لینک  | 

فضا بوی تاریکی می دهد

و دهان تو بوی بوسه ای تازه

می بوسمت

و جهان روشن متولد می شود...

نوشته شده توسط راوی در ساعت 23 | لینک  | 

Image and video hosting by TinyPic

"چشمهایش را گشود: جهان تیره ناگهان روشن شد. آتش گشوده بودند در سایه نخل مژگانش. به راه افتاد: تمام حج موزونش به همراهش پیچ و خم های راهرو را سپری کردند. آب لحطه ای در اندامش غرق شد و آر ام آرام از وجودش سرازیر شد. آب به تنش عرق کرده بود و لباسش چسبیده به تنش مخروطی پنهانش نمایان شده بود. نگاهش به زربافت تن خورشید تابید و چشمانش درخشیدند. باد در تبادل انفاسش جان باخت..."

-  مرجان! مرجان!

"... به سمت برکه ای دوید... برکه نگاه آسمان را دزدیده بود و آبی شده بود، آبی آسمانی..."

- مرجان! بازم سرت تو کتابه؟! پس چرا جواب نمیدی؟مرجان!

"... نگاهش را به برکه دوخت، موجی پر نمیزد، نگاه تصویرش در نگاهش گره خورد، چشمانش سوخت، نگاهش را دزدید..."

- مرجان! یه نفر پای تلفن تو رو میخواد. میگه کار واجبی داره.

" چشم به آسمانی که ابرها حجم اندیشه اش را به تصویر میکشیدند سپرد..."

- مرجان! مرجان کجایی؟

" پنبه های دود زده آسمان، پاپانویل های از تونلهای داغ و تاریک گذشته..."

- مرجان! در رو باز کن، باز هم اون قرصهای لعنتی، مرجان مرجان!!!

"تصاویر، اندیشه اش را به او هدیه کردند..."

"...پابرهنه بالای شومینه..."

- مرجان! تو رو خدا در و باز کن.

"...".

 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 11 | لینک  | 

سرخی زبانم

در زندان تو باشد

باشد...

سر سبزم را به باد خواهم سپرد.

نوشته شده توسط راوی در ساعت 23 | لینک  | 

قلمم

دستان توست

می فشارمش

و کلمات سرازیر می شوند...

نوشته شده توسط راوی در ساعت 21 | لینک  | 

توله جن

اگه چند تا پسر هوارکشون از کوچه های شهر بگذرند و گربه توی گونی بکنند که هیچ اما اگه کلاغها روسری رو از سر یک دختر ور بچینن که واویلاست. او دیگه سلیطه است و دخترهای دیگه پیغمبرند و معصوم و تعظیم کردن پیش پاشون واجبه و یه نوع عبادت. آخه اینجا شهر پهلوانان است و همه مردم شهر رسم پهلوانی را خوب میدانند. توی گوداش دائم ذکر یا علی هست و مردای پهلوونش میل میگیرند و کباده میچرخانند. اگه اون روز باد نمی آمد و روسری پری بوی پنیر خانه خان باجی را نمی گرفت، امروز که پنج شنبه است و روز پرشگونی در شهر به حساب می آید پری خانم سر سفره عقد نشسته بود و نگاهش توی نگاه داماد که میگویند پهلوان پهلوانان است غلت میخورد و یکی میشد. اما مردم میگویند پری خودش سلیطه بوده و چند بار دیگر هم میخواسته روسری از سر بردارد که مردم مانعش میشوند. میگویند اینجا شهر بسم الله است. بالای سر در همه طباخی هاو کفاشی ها و سماکی هاش نوشته شده "بسم الله". اگر بی وضو وارد شهر بشی معصیت دارد. از همان روزی که روسری پری افتاد و اسمش شد پری سلیطه دیگر هیچکس دین و ایمان نمیشناخت. دست به دست به او اشاره میشد . پری قشنگ بود و موهای مشکی و چشمهای مشکی و صورت با نمک سبزه ای داشت. وقتی روبنده اش را می انداخت چیزی تو چشماش تاب میخورد که هر کس و هرچیزی را از پا در میآورد از جمله پهلوان شهر که کشته و مرده  پری بود که از وقتیکه باد اکاته اومده بود و کلاغها روسری اش را برده بودند شده بود پری سلیطه. انگار خودش هم باور کرده بود. خیلی کوچیک بود که پدر و مادرش از دنیا رفتند. خدا بیامرزه پدرش را. یک پهلوان به تمام معنا بود. کسی جرات نداشت رو حرفش حرف بزنه جز مادر پری که قلب پر مهری داشت. آن روز هم که پری از خانه بیرون آمده بوده و پا توی میدان شهر مقدس گذاشته بود میخواسته که بره سر خاک آنها  و برای عروسیش دعوتشون کنه. اما امان از کلاغهای بی چاک دهن! بعد از آن دم در خانه اش صف تا صف آدمهای ناجور بود واسه کارهای ناجور. هر چقدر فریاد میکشید کسی به فریادش نمیرسید. همه میگفتند :" کی داد یه سلیطه رو واسه کمک تو یه همچین مواقعی باور میکنه، حتما میخواد خودشو شیرین کنه واسه پول بیشتر". انگار همه فراموش کرده بودند که پری بعد از فوت پدر و مادرش چه سختیها کشیده بود تا بزرگ شه، تا درس بخوونه و معلم این مدرسه و آن مدرسه شه. بزرگ شهر میگفت:" همین کتابایی رو که خونده پاک بی دین و ایمونش کرده انگاری خدا و پیغمبر از یادش رفته". پری موند تو خونه. همه میگفتند:" داره تیاتر در میاره تا دلمون واسش بسوزه". میگفتند:" رابطه با پری کفره، مکروهه، هر کی ببیندش باید غسل کنه، اسمش رو زبون هر کی بیاد باید دهنشو آب بکشه". اما پری موند تو خانه، پنجره ها را بست و نه آفتاب راه داد خونه اش و نه مهتاب رو. چفت درها را محکم کرد و پشتشون کلون انداخت. رفت و یک گوشه نشست و گریه کرد...

اخبار: سیل وحشتناکی شهر قدیسین را نابود کرد. چیزی که تعجب آور است اینکه هیچ باران و ابری در کار نبوده است. نه مزارع اطراف را نابود کرده و نه مرغداریها و گاوداریها را. تنها و تنها شهر نابود گشته با همه ساکنین آن.

نوشته شده توسط راوی در ساعت 11 | لینک  | 

 

سرخ سرخ چون انار

ليلی زير درخت انار نشست.درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ.

گل ها انار شد، داغ داغ. هر انار هزار تا دانه داشت.دانه ها عاشق بودند،

دانه ها توی انار جا نمی شدند.انار کوچک بود.دانه ها ترکيدند.

انار ترک برداشت.خون انار روی دست ليلی چکيد...ليلی انار ترک خورده را از شاخه چيد.

مجنون به ليلی اش رسيد.

راز رسيدن فقط همين بود.

کافی است انار دلت ترک بخورد.

این متن را از وبلاگ خانه باد انتخاب کردم...

نوشته شده توسط راوی در ساعت 21 | لینک  | 

چهار انگشتی

زمستان بود، سرد ونمناک. پستچی نامه ای آورد. نوشته بود:

"ژولیت عزیز

چیزی تا بهار نمانده، بزرگی انگشت حلقه ات را برایم بفرست.

                                                                                    می بوسمت

                                                                                                رومیو"

 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 9 | لینک  |